من و خودم

...هر طایفه‌ای به من گمانی دارد، من زانِ خودم، چُنان‌که هستم،هستم ( نوشته هایم جای تامل دارد...

مدام در حال نوشتنم که پس از مرگم شاید خوانده شود...

برای دل خودم می نویسم ، برای دلتنگی هایم ، برای دغدغه های   خودم ، برای شانه ای که تکیه گاهم نیست ، برای دلی که دلتنگم نیست ، برای دستی که نوازشگر زخم هایم نیست ، برای   خودم می نویسم!

 

من در ساعت 16 خودم نوشتمش | |

من عاشق نگاه  خسته ات ، عاشق شنیدن  اسمم  با  صدای تو ، عاشق عشق پنهانم با تو ، عاشق عاشقانه  هایت ، عاشق عشق پاکت بودم.

دستانم یخ  زده ، درونم زمستانی شده که  هم از نبودنت یخ زده  و  هم از آتش عشقت می سوزد.

اصلا بگذار تا آخر عمر حرف هایم ناتمام بماند و تو همیشه این شک را در وجودت داشته باشی که مرا دوست داشت؟ عاشقانه هایش برای من بود؟

می خواهم به سوالاتت جواب دهم اما غرور نمی گذارد دیگر عادت کرده ام به هر روز بی تو بودن.

تو را ترد می کنم درعین حال که از خدایم التماس داشتنت را دارم.

التماس گرفتن دستان گرمت را...

ببین  چطور به قول  هایم پایبندم!  منتی نیست! برای  خودم این کار را می کنم!

منبه قداست عشقت ایمان دارم. هر بار که خواستم از عشقت بگذرم بلایی سرم  آمد که فهمیدم عشقت  آخر زندگیست برای من  ، در آسمان قلبم تو تنها ماه من  هستی. هر چند می دانم برایت دیگر اهمیتی ندارم اما بدان تنها امیدم رسیدن به توست...

 

دیگه نه...!!!!

من در ساعت 15 خودم نوشتمش | |

سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم...

من در ساعت 3 خودم نوشتمش | |

خداوندا بگیر از  من  هرآنچه تو را از  من  می گیرد.

من در ساعت 17 خودم نوشتمش | |

  بيشتر وقتا هیچ چیز نتونست تو زندگی  من اخم به ابروم بیاره...

دردام همیشه تو دلم بود و خندم روی لبم،هیچوقت نذاشتم کسی از نگام دردامو بخونه...

دلم ،جنسش فرق داره با دلاي ديگه...انصافا روزهای سختیه...

داره میسوزونه وجودمو تا دیگه چیزی از من باقي نمونه...

 

 

 

من در ساعت 6 خودم نوشتمش | |

ناتوانی اینه که دیگران رو خوشبخت ببینی و فك کنی که راهی واسه خوشبختی تو نیست...

خیلی ها گرفتار روزمرگی شدن ... اما تو می تونی متفاوت باشی...

خدا تورو متفاوت خلق كرده ...پس اینقدر به خاطر تفاوتت با آدماي ديگه غر نزن...


همشو با خودم بودما ...!!!!!!!!!

من در ساعت 6 خودم نوشتمش | |

از یه جایی به بعد دیگه دوست ندارم کسی رو به خلوت خودم راه بدم

 

حتی اگه تنهایی کلافم کنه...

از یه جایی به بعد فقط یه حس دارم، حس بی تفاوتی...

 

نه از دوست داشتن ها خوش حال میشم و نه از دوست نداشتن ها ناراحت،

از یه جایی به بعد توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم فقط نگاه میکنم



همین!

 

من در ساعت 5 خودم نوشتمش | |

من  گاهی گیر میکنم میان جعبه کوچک بیرنگی که کنج ذهنم خاک میخورد...

همان بخشی از  خودم  که شاید هیچوقت نتوانم بفهممش...

من در ساعت 8 خودم نوشتمش | |

به دنیا میایم... زندگی می کنیم... میمیریم... به قول یه عزیزی: که چی؟

من در ساعت 7 خودم نوشتمش | |

شرمنده دل  خودم  هستم، او به  من  اعتماد کرده بود...

من در ساعت 6 خودم نوشتمش | |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت